ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

60

قصص الانبياء ( فارسى )

] b 72 [ از نواحى پارس ، و اين ملك جوان بود و از كفر نمرود حذر كرده بود ليكن بزنان راغب بود ، هر كجا زنى نيكوروى بود كه خبر يافتى بدادى بردن . چون ابرهيم آن بديد از وى بشكوهيد از براى عيال خويش ساره كه او سخت نيكوروى بود و بخبر آمده است كه حق سبحانه و تعالى نيكوى را بيافريد بهزار جزو كرد نهصد و نود و نه جزو حوّا را داد و يكى همه خلقرا ، و آن يكى را « 1 » بهزار جزو كرد نهصد و نود و نه جزو مر ساره را داد و يكى همه خلق را . آن‌گاه آن يك جزو را بهزار جزو كرد نهصد و نود و نه جزو مر يوسف را داد و يكى مر همه خلق را . سبب اين را ابرهيم بر ساره بترسيد كه نيكوروى بود . گفت نبايد كه آن پادشاه بيدادى كند و قصد ساره كند كه هر كسى با پادشاهان برنيايد . دعا كرد گفت آلهى من مىترسم از اين ملك . حق تعالى فرمود كه يا ابرهيم اگر مىترسى هجرت كن . ابرهيم ساز رفتن كرد چنان كه حق تعالى خبر داد : قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي . « 2 » من مىخواهم رفت به خدمت خداوند خويش . قصهء بيست و دوم رفتن ابرهيم بسوى شام و آنچه او را افتاد در راه پس ابرهيم برخاست و از آن نواحى بيرون شد ، و ساره را ببرد . و گويند صندوقى ساخت و ساره را در آن صندوق نهاد . پس صندوق را قفل كرد و برفت با آن گروه مسلمانان كه با وى بودند ، و گروهى خويشاوندان نيز با وى بودند . سه روز راه برفتند بسرحد رسيدند . راه‌بانان آن ملك بر راه بودند ، او را

--> ( 1 ) - و آن يكى را نيز ( 2 ) - العنكبوت 26